میثم؟!چرا خواب دم صبح؟
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
میپرسه ناهارچی درست کردی؟
جواب میدم ومنم ازش میپرسم توچی پختی کدبانو؟
ناامیدمی نویسه:هیچی:/
معلومه سرظهرگشنه شه..
_دستپختش خوبه ..چندشب پیش زرشک پلوبامرغ درست کرده بود!
معرررکه:)
_عنوان:))))خودم میدونم منظورمو
_گاهی باخودم فکر میکنم این همون حامده؟!!!!
همونه ولی خیلی تغییرکرده
ازدست رفت!!
خل شده..:)
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
پرسیددلخورشدی وگفتم آره..
چندبارپرسیدومن هربارهمون جوابودادم تا مطمئن بشه،تعجب کرده بود!
عذرخواهی نکرد،نبایدم میکرد
فقط خواست که به دل نگیرم و توضیح داد!
احمقانه بود ناراحت شدنم!خیلللی احمقانه ست ناراحت موندنم ازدستش
ولی بهم برخورد!
پیام داده:نگارم،عزیزم،دلبرم
لطف کن ازمن ناراحت نباش
من باید قوانین رورعایت کنم
درضمن خیلی بِچَّه ای.
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
وهمه مشکی می بینندموهایت را..
اِلّا من که تورا از برم!
کمی ،فقط کمی امید دارم واقعه ای جوانت کند!
تو بیشتراز من امیدواری
آخرتو
واقعه رامرگ میدانی
ومرگ حق است!
ولی کاش عشق هم حق ِ توبود
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
شبیه به یک دیدار :)
ویا بوسه ای نرم روی پیشانی ات:)
دلتنگ اتفاقی فوق العاده ام
اتفاقی چون شنیدن جمله ی"دوستت دارم"اززبان ِ تو
اینکه واژه های محبت آمیز راطوری به هم ببافی که دراین سرمای دی ماه گرمم کند
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 22:28 توسط : نگار | دسته :
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
وقت هایی که ازمن دور میشوی ومی فهمم دلت هوایم راکرده است
به آسمان می سپارم سلامم را به تو برساند.
گاه باران..گاه آفتاب.گاه رنگین کمان
فراموش نکن
من همیشه درکنارتوهستم.
کافی ست عشق را میمهان ِ قلبت کنی
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶ ساعت 21:3 توسط : نگار | دسته :
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
تاامشب..
چه حس خوبی یه دوست داشته شدن:)
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
شوخی میکنیم باهم؛وحتی میشه گفت خیلی صمیمی ودوستیم باهم"
مامانم میگه:دایی ت تو سن هفده هجده سالگی مونده
واسه همینه که همیشه باجوون ترازخودش رفاقت میکنه:)
دوستاش بزرگ میشن اما خودش همون همیشگی یه
_به هم بازی هاودوستای دوران بچه تربودن خودم فک میکنم
برعکس دایی ؛دوستای من تو همون بازی ها وعالم بچگی ان هنوز
انگار تنها منم که ازدنیای آدم بزرگا سر دراوردم
_گاهی دلم میخواد فریاد بزنم و به دوروبری هام بگم:خیلی خیلی دوستشون دارم
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
هی ناامیده وهی ناامیده وانرژی منفی میده
میگه مگه مرگ حق نیس من حقمو میخوام:////
گاهی چنان عصبانی میشم ازدستش که دلم میخوادجیغ بزنم سرش برو بمیر.خودتو بکش لعنتی.اه
یه بار نشد ازخدابخواد مشکلش که بسیاروحشتناکم هس"حل بشه
اوه یادم نبود نبایدقضاوت کنم.یادم نبود
شایدهم اونقدخواسته خسته شده
_خدایا ااااا!خواهشا این دختره رو آدم کن تا خفه ش نکردم
_دلم براش میسوزه؛ترحم نفرت برانگیزه .خودم میدونم
_چ وبلاگ خلوتی."
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی